خدا را

بشناسید خدارا
هر کجا یاد خدا هست
هر کجا نام خدا هست
سقف آن خانه قشنگ است
هی گنه کردیم و گفتیم خدا می بخشد...
عذر آوردیم و گفتیم خدا می بخشد...
آخر این بخشش و این عفو و کرامت تا کی...!!!
او رحیم است ولی ننگ و خیانت تا کی...!!!
بخششی هست ولی قهر و عذابی هم هست.
آی مردم به خدا روز حسابی هم هست.
زندگی در گذر است.
آدمی رهگذر است.
زندگی یک سفر است.
آدمی همسفر است.
آنچه می ماند از او راه و رسم سفر است.
رهگذر می گذرد....می گذرد.............می گذرد

صندلی عجیب!!؟؟

دندان درد عجیبی به سراغش آمده بود،درد دندان اورا کلافه کرده بود،در زادگاهش هرکس دندانش درد می کرد،مش حسین آقا با کلبتین به سراغش می آمد و دندانش را از بیخ در می آورد ،همان کلبتین و انبری که مش حسین آقا با آن میخ نعل اسب و قاطر والاغ را در می آورد و دوباره نعل بندی می کرد.دندان درد تنها درمانش کشیدن با کلبتین نعلبدی بود.بدون بی حسی ورعایت بهداشت و ..... اما اینجا که روستا نبود شهر بود وبرای هر مریضی و ناخوشی باید به پزشک مربوط مراجعه می کرد،بادوچرخه دست دومی که عمو شهباز برایش به قیمت 90 تومان خریده بود،خودش رابه میدان سرچشمه ........................

ادامه نوشته

خان چوبان

گینه آغلاتدی منی خان چوبانین آغلاماسی

سارانین سئللره بئل باغلاماسی

یئر اوزون قان بورویوب ،دنیا دولوبدو یالاننان

هاراسیننان یاپیشیم ،خوشدو جهانین هاراسی

واردی هر بیر یارانین مرحمی ،تاپسون طبیبین

نجه درمان اولاجاق اولسا طبیبین یاراسی

کاسه ای آَش دوغ

تازه ازروستا به شهر آمده بودند،خانواده پر جمعیتی بودند،پنج پسرو پنج دختر قد و نیم قد که همه به فاصله یکسال واندی از هم به دنیا آمده بودند.بچه های بزرگ که سن تحصیلشان گذشته بود ، در آن زمان در مدارس کلاسهای اکابر برای بزرگسالان برگزارمی شد.دوبرادر در کلاس اکابر ثبت نام کرده بودندآنها بعد از کار در کارخانه قالی بافی کرد اسماعیل،در کلاسهای درس شرکت می کردند.آن روز سرد پائیزی دوبرادر بعد از کار وقبل از ورود به مدرسه از آشفروش دوره گرد،جلوی مدرسه کاسه آشی را با دوتکه نان بربری گرفته ومشغول خوردن بودند،برادران باولع مشغول خوردن بودندتکه نانی را در دهان می گذاشتند وقاشقی آش دوغ می خوردند،مردی میان سال شاهد این منظره زیبا بود،خودش را به مرد آشفروش رساند و گفت:به آنها یک کاسه آش دیگر بده ،مرد آشفروش کاسه ای برداشت وکاسه ای آش به آنان داد. برادر کوچکتر کاسه آش را گرفت و به برادر بزرگتر داد،برادربزرگتر گفت:آنرا خودت بخور.آن مرد خوشحال از سیر کردن بچه ای گرسنه و آن برادران با شکمی سیر به سر کلاس رفتند.این روزها بعد از 37 سال وقتی در جمعی می نشینند و سخن از کارهای خوب مردان روزگار به میان می آید،یادی از آنمردی می کنند که برایشان کاسه ای سه ریالی آش خرید و شکم گرسنه اینان را سیر و خدا را خوشحال نمود.