چراغ
تازه به شهر آمده بودند ،در روستا خبر از برق وروشنائی نبود در آنجا با لامپا و فانوس خانه را روشن می کردند.برای روشن شدن چراغ یک چیزی را در روی دیوار می زدند.قباد مبهوت این روشنائی شده بود.وقتی قباد به خانه باباحاجی آقا رفت،چشمش به همان چیز سفید رنگ برآمده از دیوار افتاد،آصف نوه بزرگ حاجی حاجی آقا درشهرودر پیش بابابزرگش درس می خواند وسالها بود که در شهر زندگی می کرد.قباد از آصف پرسید ؟آن چه چیزی است که در روی دیور است؟ آصف گفت:آن کلید برق است وقتی آن را بزنی لامپ روشن می شود.قباد از پیش بابا بزرگ بلند شد و کلید برق را زد،لامپ روشن شود اولین باری بود که در عمرشانزده ساله اش دستش به کلید برق می رسید وبا زدن آن چراغ روشن می شد.وقتی لامپ روشن شد آنچنان شاد و خوشحال شد که شاید ادیسون درلحظه اختراع برق چنین شاد نشده بود،کلید برق را زد،لامپ خاموش شد.لبخند ملیحی بر لبانش نشت،دوبار کلیدرا زد و لامپ روشن شد چشمانش شاد ولبش از خنده شکوفا شد ،چندین بار این کار را انجام داد، اصف که این کارهارا از او دید ناراحت شد ولب به اعتراض گشود، تورا چه شده پسر! مگر گوه ات را خورده ای؟ که این قدر شاد و بشاش هستی؟قباد بی توجه به اعتراض او دوباره چراغ را روشن و خاموش نمود ،آصف دیگر حرفی برای گفتن نداشت که برادر بزرگتر قباد اورابه نشستن فرا خواند وقباد پیش برادر و کنار بابا بزرگ نشست.اری این چنین بود که..........
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۷ ساعت 8:40 توسط jamali
|