فرزند عروس

فصل تابستان بود،مثل همه تابستانها، همرا ه مادر خدا بیامرزبه روستای چراپبا رفته بودم،مادرمثل همیشه در خانه دائی عوض مشغول کار بود،مثل یک زن تمام عیار همه کارهای خانه دائی را انجام می داد،از پختن نان وتهیه لبنیات وکره و ماست و پنیر و کشک و ........من هم بین خانه عمو وخاله ودائی در رفت وآمد بودم بیشتر روزها و اکثر شبها در خانه دائی بودم .در آن روزگار دائی حجت  در چراپبا خانه داشت و بچه هایش علیرضا و محمد رضا ولطیفه در آنجا ساکن بودند وبه اصطلاح در ییلاق بودند . آن سال قرار بود عروسی دختر عمه لطیفه برگزار شود  به همین خاطر همه اهل روستا که با هم فامیل بودند تلاش داشتند زودترکارهای زارعی خود را انجام دهند

ادامه نوشته

لالاش

استاد علی درخانه برادر زاده اش علی آقا مشغول ساختن کندی(سیلوی نگهداری گندم وجو که با چوب می ساختند) بود،فرهادفرزند بزرگ خانواده از صبح زود دنبال مادرش می دوید و گریه می کرد وهی می گفت لالاش می خواهم، مادربیچاره هرچه تلاش می کرد تا اورا آرام کند فایده نداشت تااینکه استا علی عصبانی شده وگفت: این بچه چه می خواهد ؟که از صبخ زود دنبال تورمی دود وگریه می کند ولالاش،لالاش می گوید، مادر بیچاره گفت،نان لواش می خواهد در دستهای آصف نوه حاجی حاجی آقا نان گندم ولواش دیده،واز آن می خواهد، استا علی عصبابی شد و گفت خوب به او لواش بدهید، مادر بیچاره در حالیکه آه می کشید گفت: دایی ،ما در خانه گندم نداریم ومحصول گندم ما را به روستا شندرشامی می برند وبه ما آرد جو می فرستند و ما مجبوریم با آرد جو روزگار بگذارینیم و بچه های ما تا حال نان گندم نخورده اند،فقط نوه های حاجی آقا نان گندم می خورند ،آری آنروزها اینطوری بودند، افراد یک خانواده هم در تامین اولین نیاز اصلی خود دچار تبعیض و نابرابری بودند ،بطوریکه برادر بزرگ خانواده وبچه هایش از نان گندم می خوردند و برادران کوچک وخانواده هایشان باید به نان جو اکتفا می کردند حتی محصول گندم که در روستای چراپبا تولید می شد به روستای شندرشامی می رفت و درآنجا مصرف می شد ،در آنروزها اکثر خانواده ها با نان جو روزگار می گذراندند و کمتر خانواده ای بود که می توانست نان گندم تهیه کند، آنکه نان گندم در چنته وجامتای داشت به دور از چشم سایر افراد وبه تنهای می خورد،محبوب که نوه جاجی حاجی آقا بود با سایر چوپانان سفره اش را یکی نمی کرد چون نان گندم در چنته داشت، آری این چنین بود و اینچنین ادامه خواهد داشت که عده ای حق استفاده ازحاصل کشت دست خود راندارند و عده ای که بدون کار بر سر سفره گندم خواهد نشست،

یلدای بیاد ماندی

شب یلدا بود همه افراد خانواده در خانه ما جمع شده بودند عمو وعموزادها هم آمده بودند،صحبت از روزهای برفی و شبهای سرد زمستان در روستا بود، روزهای برفی که تا 5 ،6 روز بطو مدام برف می بارید و مردان و زنان روستا مجبور بودند برای حیوانات خود علوفه وآب تهیه کنند. عمو می گفت، یک سال آنقدر برف زیاد باریده بود که با حفر تونل از زیز برف به  طویله گوسفندان را باز کرده و برای آنها علوفه و آب بردند. شب از نیمه گذشته بود که یکی از عموزادها پیشنهاد کرد که ای کاش یکی از آن گوسفندان امشب اینجا بو د و ما آن را قربانی می کردیم، عمو علی گشاد گفت ، این که مسئله ای نیست، من می توانم برای شماگوسفند بخرم و خودم هم آن ذیح کنم، پسر عمو سخاوت گفت ، آقا جون بخر ، عمو علی گشاد از پدر خدا بیامرز یک گوسفند برزگ را به قیمت 1500 تومان خرید، برف می بارید وعمو ساعت 1 شب بود که گوسفند را در زیر بارش برف ذبح کرد و در داخل حمام ودر زیر زمین سلاخی کرده و بین شرکا تقسیم نمود. ساعت 3 صبح بود که همه سهم خود رااز قربانی گرفتند و به خانه های خود رفتند وما در ان ساعت شب کباب گوسفندی خوردیم که برای اولین و شاید آخرین بار در زندگی اتفاق افتاده باشد. یاد آنروزها بخیر