اولین مهمان مامان

دو روز بیش نبود که به شهر آمده بودند.تنها در کوچه ایستاده بود وبه اطراف نگاه می کرد،کوچه ومحله را چندان نمی شناخت ،ناگاه چشمش به مردی افتاد،مرد را نمی شناخت ،ولی لباس و پوشش مرد به مردان روستا شبیه بود،در پایش چارق بود و هیبه ای را رو دوشش حمایل کرده بود.پسرک به طرف مرد رفت ،مرد رامورد خطاب قرار داد وگفت:آی کتدی کتدی کتدی، مرد روستای تبسمی کرد وگفت،پسر شهری !خانه تان کجاست؟ تو مگر پسر مش علی آقا نیستی؟ظهراب خیلی تعجب کرد وبا خود گفت، چگونه این مرد روستای و کتدی اور را می شناسد،ظهراب مرد روستایی را به سوی خانه راهنمائی کرد،مادر با دیدن مرد روستایی خیلی خوشحال شد،اینگار دنیا را به او دادند،ظهراب خیلی تعجب کرد،مرد روستایی مادر را دختر خاله خطاب کرد وگفت،اینجا را نمی شناختم این پسر شهری مرا به اینجا آورد.مادردر تائید حرفهای مرد روستایی گفت،مشه نصیر!بچه ها دراینجا(شهر) خیلی تنها هستند ،حیف روستا نیست، ظهراب تازه فهمید که این مرد روستای و کتدی نصیر نام دارد واز اقوام است.نصیر اولین مهمان مادربعداز مهاجرت به شهر شد، 

دانه های ریز شیشه

پسر بچه مهمان خانه خاله نازی بود،خاله نازی ،زن مهربان روستا بود اوهمه بچه ها را دوست داشت وتا می توانست به آنها محبت می کرد،فصل پائیز بود،باد سرد پائیزی در روستا می وزید.بیماری شدید در روستا شیوع پیدا کرده بود بسیاری از کودکان روستا به این بیماری مبتلا شده بودند. زینب دختر خاله نازی هم به آن بیماری گرفتار شده بود، سرفه های پی درپی امان اورا بریده بود،پدر برای درمان دخترش با قاسقی از نعلبکی کوچکی دانه های قرمز رنگ شیشه را در دهان فاطمه بیمار می ریخت،پسرک روستایی از دیدن این صحنه دچار حیرت شده بود،اواز عموقدیر آقا پرسید،آن چیست که در دهان فاطمه می ریزی، عموقدیر گفت: سرهاد،این دارو است که برای درمان به او می دهم.پسرک روستای غرق در افکار خود شده بود،با خود می گفت،چگونه ممکن است دانه های شیشه ای تسبیح ....................

ادامه نوشته

راز ماندن

 کوه پرسید ز رود ، زیر این سقف کبود

راز ماندن در چیست؟ گفت : در رفتن من

کوه پرسید و من؟ گفت : در ماندن تو

بلبلی گفت : و من ؟

خنده ای کرد و گفت : در غزلخوانی تو

آه از آن آبادی که در آن کوه رود

رود مرداب شود ، و در آن بلبل سر گشته سرش را به گریبان ببرد

و نخواند دیگر ...

من و تو بلبل و کوه و رودیم

راز ماندن جز

در خواندن من ، ماندن تو ، رفتن یاران سفر کرده ی مان نیست

بدان !