چنین روایت کرده اند که روزی.............. عوض نامی جهت درخواست ارثیه پدری به عموی خود مراجعه می کند،عمو که از نعمت فرزند ذکور بی نصیب بود از درناسازگاری در آمد و گفت ،تورا که فرزند صغیری!چه نیاز به باغ و مزرعه، !من که عیاوار م فرزند پسری ندارم وهمه اموالم برای تست، چه لازم است که ارث پدر از ان بخواهی، عوض رو به روستا نهاد و به خانه خواهر وارد شد،خواهر روی به برادر کرد و پرسید، داداش جان آیا عمو باغ وخانه پدری را به توداد، ؟ عوض گفت، نه جان خواهر پس چه گفت،؟ گفت پسر جان من عمررم دونمررم( من عمر هستم واز حرف خود بر نمی گردم) این چنین شد که ملک پدر بزرگ از روستای گندشمین از بین رفت و نیست ونابود شد.