باباش پیر مرد ریش سفید طایفه  تا چشمش به دختران رسول افتاد، گفت: ای دختران اوجاق کور! آیا می توانید سه تایتون یه پسر بزائید؟ عالمه و گوزل خانم وکویچک خان دختران  رسول بودند که عالمه و گوزل هر کدام پنج تا دختر داشتند وکویچک هیچ فرزندی در دامن نداشت، عالمه که عروس باباش بود، دلش شکست و آهی از دل کشید و رو به درگاه خدا کرد و گفت: ای مرد،با کار خدا، کاری نداشته باش،اوخودش می داند شترش را کجا بخواباند که بهترین ساربانهاست ،سالها گذشت و باباش بدرود حیات گفت  

 روزی بر سر مزار او نوه اش سهراب پاسین می خواند، عالمه به یاد حرفهای پدر شوهرش باباش افتاد،وگفت:ای مرد توکجائی !که به بینی امروز پسرم بر تو قرآن می خواند وخدا پنج پسر به من و پنج پسر به خواهرم  گوزل و یه پسر به خواهرم کوپچک داده وتو زیر خروارها خاک خوابیدی؟ تو با کار خدا کار داشتی وما دل به خدا سپرده بودیم ، خدا تور را رحمت کند