از بچگی به نماز علاقه مند بود،زندگی او با نماز ودعا عجین شده بود. از همان ایام طفولیت که مثل همه بچه های روستائی به چرای گاو گوسفندان می رفت مواظب ظهر بود وسعی داشت نماز اول وقت بخواند. روزی از روزها که هوا گرم بود و فاصله چشمه اب تا چراگاه دور بود برای ادای نماز اول وقت وگرفتن وضو مجبور شد با فلاخن سنگی را سه بار به طرف چشمه بیندازد ووقتی سنگ به چشمه نرسید،با گرفتن تیمم نماز اول وقتش راادا نمود.در روزی از روزها هوا سرد وبارانی بود و همه جارا مه غلیظ گرفته بود. چرای گاوان و اسب و اولاغ خانواده با او بود .همینطور که مشغول چرای حیوانات بود،متوجه شد اولاغ خکی خانواده که یکی از زحمتکش ترین عضو گله بود نیست،سگ با وفای گله را صدا زد وبه دره های اطرف سرک کشید، اما از آن خبری نبود،دست به دعا شد برای پیدا شدن او دعا نمود و از خدا خواست تا آن راازشر گرگ ها ی گرسنه نجات دهد وبه گله برگرداند،با چاقوی که در چنته (جامتائی)برای روزهای مبادابه همراه داشت ،با خواندن سوره ای از قران دهن گرگها را بست وبرای پیدا شدنش نذر نمود که دورکعت نماز حاجت به جا بیاورد.زمان زیادی نگذشته که صدای آواز (عرعر) به گوش رسید،با شنیدن صدایش خوشحال شد وسگ با وفای گله را صدا زد وبه همراه او به طرف صدا دویدند در دره پائین پیدایش کردند که از گله دور افتاده بودو با فریاد و عرعر کمک می خواست. وقتی آن موجود زحمتکش چوپانش را دید به طرفش رفت وچوپان با خوشحالی اور را به گله برگرداند. همین که اور اپیدا کرد زمان انجام نذری بود که کرده بود. درمیان سوز سرما وبارش ریز باران و مه غلیظ  ،وضوی گرفت وروی تخته سنگی به نماز ایستاد و به محراب نشت.مثل همه روزهای بارانی و مه آلود که بزرگترها برای کمک به چوپانان به طرف گله می رفتند،بابا به سراغ گله رفت و درمیان مه فرزندش را صدا زد ،اما جوابی نشنید،برای چندمین بار صدایش کرد،واین بار جواب فرزندش را دریافت نمود ،به طرف صدا رفت وفرزندش را در محراب یافت،پدر پرسید : چرا جواب مرا ندادی، فرزند گفت به خاطر استجاب دعا و نذری که نموده بودم در محراب بودم.بابا تبسمی کرد و علت نذر را جویا شد،وقتی از ماوقع آگاه شد خندید و فرزندش را به خانه راهی کرد وخوش در میان گله ماند.واین چنین بود که بایرام آن روزها و قباد دیروز امروز به شیخ قباد معروف شده است.