دعای شب احیا

آخرین شب قدر بود ،مردم محله که بیشتر کارگر روزمزد وفصلی بودند در مسجد محله جمع شده بودند،میرزا تمجیدی در منبر ازفضیلت این شب وقبولی دعا سخن می گفت،مشهدی شهباز خسته ار کارهای روزانه گوش به سخنان خطیب داده بود،تا به آنجا که خطیب گفت: مومنین و روزه دارن که در این روزهای گرم روزه می گیرید یقین داشته باشید که هرچه را از خدا بخواهید بدون کم و کاست خواهد داد.شهباز در سر جایش خودش را جا بجا کرد و دستهای پینه بسته اش را به طرف بالا آورد و گفت: خدایا در این شب عزیز وگرامی دوتا گاومیش شیرده ، یک تایا (سیلو) یونجه و شبدر تازه  و یک حاجی حبیب عطا کن! تا حاجی حبیب از آنها مراقبت کند و خیرش به ما برسد.

آغاز مدرسه

روز هیاهوی دانش آموزان شاد ... روز معلم های صبور و مهربان ... روز ناظم های دلسوز و مدیرهای دوست داشتنی ... روزی که باز فراش پرتلاش، می رود به جنگ هر چه غبار.

روزی که همه دیوارها، میزها و صندلی های مدرسه که از خواب تابستانی بیدار شده اند، به روی اهالی درس و دانش لبخند می زنند.

آغاز رژه منظم کیف ها سر صف های صبحگاهی که می روند به سمت باغ دانایی.

از امروز، قرار است همه ما جایی را بسازیم. می پرسید کجا را؟ همان خانه ای را که با آجر واژه ها ساخته می شود، همان جا که پنجره هایی از جنس برگ های سبز و زنده دارد، همان جا که وقتی آباد است که با کتاب خواندن و یاد گرفتن، تر و تازه شده باشد، خانه دل هایمان را می گویم.

پس همه شما امروز به مدرسه می روید که دل های نازنینتان را آبی بزنید، از روی شیشه هایش گرد و خاک نادانی را پاک کنید و این خانه ارزشمند را صفایی بدهید. به گل ها و سبزه ها دستی به نوازش بکشید و روز تولد مدرسه را جشن بگیرید.

کاش همیشه دانش آموز بمانیم! کاش هر سال، اول مهر که می شود، همین طور هیجان زده، منتظر صدای زنگ آغاز سال تحصیلی جدید، در پوست خودمان نگنجیم.

کاش قدر معلم های صمیمی را بیشتر بدانیم!

یاد ایام بخیر،یادروزی که من به همراه برادر بزرگتر از خودم،سهراب وحسینعلی به مدرسه چهارم آبان رفتیم ،آنها در کلاس دوم بودند ومرا همراه خود به مدرسه بردند مامان خدا بیامورز،آن روز یک سکه پنج ریالی در کف دستم گذاشت ومرا راهی مدرسه کرد،

یاد ایام بخیر