داستان پالان
چنین روایت می کند اوستا ظهراب، که روزی روزگاری، یکی ازمردان سخت کوش روزگار ماضی با زور وتهدید اسلحه برنوی خودالاغ سواری را خلع کرده وچون الاغ سوار بیچاره هیچ چیزی نداشته آن قهرمان شجاع پالان آن را به یغما برده وبر پشت خود گرفته وبه روستا می آورد، ناگاه ،پیری فرزانه ابیل نامی از راه می رسد وآن را به امانت می گیرد،قهرمان شجاع پیغام می فرستد، که ای پیر فرزانه، صحبت عهد قدیم بجا آر وامانت بازده، پیر فرزانه چنین پیغام باز پس می فرست که،ای قهرمان شجاع ،پالان چه خواهی که خواهر تو اهل خانه ماست وتورا زیبنده نیست که ازخواهر پالان دریغ کنی؟ رگ غیرت قهرمان شجاع می جنبد وبر خود فریاد می زند: ای قهرمان تورا غیرت چه شد ؟که از خواهرت پالان خر طلب کنی ننگ بر تو باد
چنین می شود که ابیل پالان را صاحب می شود و زحمت کندن و آوردن پالان بر گرده قهرمان می ماند.

چنین می شود که ابیل پالان را صاحب می شود و زحمت کندن و آوردن پالان بر گرده قهرمان می ماند.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم خرداد ۱۳۹۶ ساعت 12:38 توسط jamali
|