مردی که رفته بود

بیست وچهارم بهمن ماه سال1358بود من در کلاس سوم دبستان درس می خواندم کلاس ما مختلط بود 9 دانش آموز دختر و33دانش آموز پسر همکلاسی های من بودند.معلم ما خانم خلفی بود،خانمی بلند قد با چشمان آبی که در آنزمان ماشین پیکان آسمانی رنگ سوار می شد.آنروز رقیه جاهد همکلاسی ما حالش خوب نبود،یک روز قبلش هم به کلاس نیامده بود،آنروز خانم خلفی ازدخترک همکلاسی ما پرسید،جاهد چرا دیروز غائب بودی وبه مدرسه نیامده بودی،رقیه با شنیدن این سوال، چشمانش پر از اشک شدوشروع به گریه کرد،فریده فرزانه که کنار او می نشست،گفت،خانم اجازه، دیروز سالگرد شهادت بابای رقیه بود ،آخه بابای رقیه پارسال در جریان پیروزی انقلاب به شهادت رسیده است،خانم خلفی که متاثر شده بوده به کنار نیمکت رقیه آمد و دستی به سرش کشید وبه او دلداری داد وگفت،رقیه خدا پدرت را رحمت کند ،رقیه اشک چشمانش را پاک کرد وازکیف کوچکش خرما و شکر پنیر بیرون آوردوبه خانم معلم تعارف کرد ،خانم خلفی خرما و شکر پنیر را گرفت  وبه من که در جلوی کلاس می نشستم داد وگفت:جمالی ،بلند شو و اینها رادر بین بچه ها پخش کن.منهم خرما و شکر پنیر را از خانم خلفی گرفتم ،بغض گلویم را گرفته بود همه بچه ها بغض کرده بودند ،من که خرما و شکر پنیررادر بین بچه هاپخش می کردم متوجه تاسف واندوه بچه ها شدم، بعد از تمام شدن پخش نذری،خانم معلم وهمه بچه ها برای شادی روح بابای رقیه جاهد صلوات خواندند.از آنروز به بعد همه بچه ها به رقیه جاهد احترام می گذاشتند وبه نوعی با او ابراز همدردی می کردند.وقتی به خانه آمدم و آنچه که در مدرسه اتفاق افتاده بود برای مامان وبابا تعریف کردم،بابا خدا بیامرز گفت،بلی بابای او را می شناختم مردی خوبی بود پسر مشه خانکشی ،پارسال در جلوی شهربانی به شهادت رسید.شادی روح تمام شهدای انقلاب اسلامی صلوات

خدایا تورا به حق هشت وچارت زما بگذر شتر دیدی ندیدی

روی ماه آقا

بهمن ماه سال 57 بود،دربین مردم شایعه شده بود که امشب عکس امام خمینی در ماه دیده خواهد شد.مردم محل ازصبح منتظر بودند تا شب فرا برسد،من که پسر بچه 8 ساله ای بودم هم خیلی دوست داشتم آن شب پیش از خواب ماه را ببینم،پاسی از شب گذشته بود که صدای همهمه در کوچه پیچید و پسر عموحسینعلی درب مرا به صدا در آورد که زود بیائید ،عکس آقای خمینی درماه است،همه افراد خانواده از بزرگ و کوچک به کوچه دویدیم که روی ماه آقا را در ماه بینیم،همه مردم درکوچه بودند وهمه هم آقا را درماه می دیدند،خدا بیامرز مشه داداش می گفت: بینید تسبیح آقا هم در دستش است. حالا هم دارد ذکر می گوید.مامان خدا بیامرز و طاهره خاله و حوریه خاله هم پست سر هم صلوات می فرستادند و دست به چهره خود می کشیدند.من هم چهره ماه آقا را در ماه دیدم ،امروز وقتی به آن روزها فکر می کنم دلم برای همه آنها تنگ می شود. اره مردم آن روزه چنین  عقیده وروحیه ای داشتند.........