چرشنبه
تازه بابا برای دختر کوچکش لباس عید خریده بود ،روز سه شنبه بود ودخترک خیلی دلش می خواست زودتر خورشید غروب کنه واو به همرا اهل خانه آتش چرشنبه روشن کنند واو ازروی آتش به پره حال و هوای عجیبی داشت، داداش احسان ترقه گرفته و داداش محسن برای خواهرش فشفشه گرفته بود همین که خورشید غروب کرد همه بچه های کوچه و محله آتش روشن کردند، دخترک چشم آبی هم به همراه خانواده در حیاط کوچک خانه شان آتش روشن کردند، داداشها مواجب خواهر کوچولو بودند که خدای ناکرده حادثه بدی براش پیش نیاد، دخترک به کمک داداش احسان فشفشه ها روشن کرد وقتی فشفشه جرقه می زد او بسیار خوشحال می شد ومی خندید داداشها می خندیدند. داداش محسن دستهای کوچک خواهرش راگرفت واز روی آتش پراند و گفت، خواهر انشاالله که همیشه خدا شاد باشی وبه شادی زندگی کنی، خواهر دستی به روی داداش کشید و روی اورا بوسید.اخه او خیلی داداشش را دوست داشت، داداش محسن هم اورا غرق بوسه کرد. وقتی آتش خاموش شد .داداش محسن خواهرش را به دوش گرفت وبه کوچه آمدند تا در شادی بچه های محل هم شرکت کنند همه اهل محل در کوچه بودند و آتش های بزرگ روشن کرده بودند، صدای انفجارهای سنگین به گوش می رسید بوی باروت همه جا را پر کرده بود ودخترک روی دوش داداش محسن می خندید ناگهان صدای انفجار وحشتناکی در زیر پای داداش محسن به گوش رسید و صدای گریه دختر بلند شد، داداش محسن خواهر را از دوشش پائین آورد صحنه وحشتناکی را دید روی زیبا خواهررا خون سرخرنگ کرده بود و خون از پیشانی او جاری بود ، داداش محسن فریاد زد و کمک خواست همسایه ها به طرف آنها دویدند، اری آنچه نباید میشد، شده بود، انفجار ترقه به چهره زیبا و چشمهای معصوم دخترآسیب رسانده بود.اوسالهاست که با درد نابینای یک چشم شب وروز می کند
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اسفند ۱۳۹۶ ساعت 14:2 توسط jamali
|