مدیون الاغ

مدت زیادی نبود که به روستای چراپبا مهاجرت کرده بودند.از مایحتاج زندگی چیزی نداشتند.از خروس خوان صبح تا پاسی از شب مشغول کار وتلاش بودند،محصول کار و تلاش آنان به روستای شندرشامی می رفت وآنها مجبوربودند با حداقل امکانات روزگار بگذرانند.مردان روستا جهت کار در مزرعه و چرای گاو وگوسفند به صحرا رفته بودند.وزنان در روستا بودند .برایشان مهمانی آمده بود. پیر دنیا دیده ای بود،ودر آن روزگار برای خودش اسم و رسمی داشت،مادر،کربلائی عزیزخان را به خانه دعوت کرد تا دمی بیاساید .در خانه زیراندازی نبود تا مهمان روی آن بنشسند،از قضا آن روززحمتکش ترین حیوان خانواده،کاری نداشت و بالاپوش او در رودی خانه روی اجاق خاموش قرار داشت،مادر چاره ای نداشت، باید به نحو مطلوب وبا امکانات موجود از میهمان پذیرائی می کرد،تنور روشن بود و کتری روی آن در حال جوشیدن بود، بالاپوش و جل الاغ راجلوی دیرک(ستون)و روی زمین پهن کرد ومهمان را به نشستن در روی ان دعوت نمود.مهمان چارقهایش را در آورد و روی جل چارپا نشست وبه دیرک تکیه دارد. مادرباچائی روی تنور از مهمان پذیرائی نمود ومشغول کار روزانه خود که پختن نان بود گردید.مشغول گفتگو با کربلائی عزیزخان بود،از حال خانواده و ایل تبار می پرسید .طبق خمیر را آورد تا نان بپزد.سفره را گشود،با قازوج تکه ای خمیر کند تا کنده کند(چونه بزند) کربلائی عزیزخان چشمش به طبق خمیر افتاد که با آرد جو پر شده بود،نگاهی به او کرد و گفت: گللم ،تو از آن حیوان چارپا شرمنده هستی و مدیون آن حیوانی؟ مادر که مشخول چونه زدن خمیر جو بود دستش را از کار کشید ورو به مهمان نمود و پرسید؟ دائی چرا من مدیون اولاغ هستم؟ مگر من در حق آن حیوان چه ظلمی کرده ام که مدیون آن باشم.کربلائی عزیز خان گفت: گللم ،اول آنکه لباس و جل و بالاپوش آن را برای خود و مهمانت زیر انداز و فرش کرده ای و در ثانی قوت و غذای او (جو) رابرای خود و خانواده ات نان درست می کنی،مادر بی چاره چاره ای نداشت جز آنکه سخن اورا قبول کند.اری این چنین بود روزهای زندگی پدران و مادران گذشته ما.............ولی ما حالا در این فراخی روزی ناسپاس.....................

روزی .........

چنین روایت می کنند که روزی روزگاری......... دوپسر عمو برسرموضوعی نه چندان مهم با هم بحث کردند و کار به فحش و ناسزاکشید یکی از پسر عموها به دیگری که هم سن و سال یودند گفت:آغزوا اوستورم آن پسر عمو دلگیر شد وروبه پاسگاه نهاد به پیش رئیس پاسگاه عریضه برد که علی گشاد مرا فحش داده و بی ابرو کرده است رئیس پاسگاه به اودومامور رضا شاهی داد تا مجرم را دستگیر کرده وبه پاسگاه بیاورند. امنیه ها سوار بر اسب به روستا وارد شدند و مجرم را دستگیر کردند تا به محکمه ببرند یکی ازروستائیان از شهباز پرسید؟ امنیه ها برای چه به خانه شما آمده آند؟ شهباز برادر کوچک علی گشاد گفت: برای یک تک اوستوراق یک جفت امنیه آمده است که بهتر بود یک امنیه باشد. امنیه ها علی گشادرا به طرف پاسگاه می بردندکه یکی از برادرها از راه رسید وبا پرداخت 50تومن علی گشاد را آزاد کرد. از آنروز بود که پدر تصمیم گرفت روستا را ترک کند زیرا دیگرصفا و صمیمت در روستا در حال رنگ باختن بود