پسر بچه مهمان خانه خاله نازی بود،خاله نازی ،زن مهربان روستا بود اوهمه بچه ها را دوست داشت وتا می توانست به آنها محبت می کرد،فصل پائیز بود،باد سرد پائیزی در روستا می وزید.بیماری شدید در روستا شیوع پیدا کرده بود بسیاری از کودکان روستا به این بیماری مبتلا شده بودند.فاطمه دختر خاله نازی هم به آن بیماری گرفتار شده بود، سرفه های پی درپی امان اورا بریده بود،پدر برای درمان دخترش با قاسقی از نعلبکی کوچکی دانه های قرمز رنگ شیشه را در دهان فاطمه بیمار می ریخت،پسرک روستایی از دیدن این صحنه دچار حیرت شده بود،اواز عموقدیر آقا پرسید،آن چیست که در دهان فاطمه می ریزی، عموقدیر گفت: سرهاد،این دارو است که برای درمان به او می دهم.پسرک روستای غرق در افکار خود شده بود،با خود می گفت،چگونه ممکن است دانه های شیشه ای تسبیح ومینجق های رنگارنگ باعث درمان چنین بیماری شود،به خانه آمد،مادرش در حال پختن نان بود،رو به مادر کرد وگفت: مادر جان چگونه دانه های مینجق باعث درمان بیماری فاطمه می شود؟ مادر نگاهی به پسرک خود انداخت،دستهایش رااز کار کشید وگفت: پسرم دانه های تسبیح باعث درمان بیماری نمی شود،مگر چه دیدی، سرهاد آنجه دیده بود ،به مادر گفت ،مادر آهی از دل کشید وگفت:فرزندم،آن دانه های ریز شیشه نیست ،آن دانه های انار است،انار میوه بسیار شیرین و خوشمزه ای است،وقتی بابا به شهر رفت می گویم برایت بخرد.پسرک از اینکه آن دانه های شیشه نیست که فاطمه خانم خورده خوشحال شد واز اینکه روزی بابا برای اوانار خواهد خرید خوشحالتر شد،   اره ، این چنین بود دنیای ما،دنیائی نه چندان دور