چند روزی بودکه بابا در بستر بیماری بود،از درد قفسه سینه و بازو شکایت داشت دکتر برایش چند تا آمپول نوشته بود،عمو علی گشاد جهت تزریق آمپول به خانه آمده بود.بعد از تزریق آمپول،

درحالیکه دستهایش را با پنبه پاک می کرد،روبه بابا که در رختخواب بود،گفت: علی آقا،نمی دانم! چرا این الکل به دستم می چسبد، الکل هم الکل های قدیم!

بابا نیم نگاهی به دستهای عمو کرد و گفت، فکر نمی کنم الکل به دستهای تو بچسبد، عمو دوباره گفت نه قارداش،چرا تو قبول نمی کنی،؟ بابا به عموگفت: از کدام شیشه پنبه را به الکل آغشته کرده ای،؟ عمو علی گشاد یک شیشه تیره رنگ را برداشت و گفت،از این الکل پنبه را آغشته کرده ام، بابا نوشته روی شسشه دارو را خواند و خندید وگفت، داداش، این که الکل نیست این شربت سینه  است که با آن به من آمپول زدی، عمو علی گشاد و همه افراد حاضر زدند زیر خنده و عمو علی گشاد گفت: الان،دیدید که این الکل چقدر چسبناک است.