وقتی رفتی غمی سیاه آسمان قلبم را گرفت

وقتی رفتی دوچشمم باریدن گرفت

ای همدم تنهایی خلوت دل

وقتی رفتی روزم شبی تار شد

وقتی رفتی دیوارهای خانه هم رنگی دگر شد

رنگی زشت سیاه و کدر شد

ای همدل وهمدم

با که بنشینم بگویم اینهمه غم

مادر ای ماه نور

از چه رو رفتی قلبم آزردی

رفتنت را چطور باور کنم من

تورفته ای من مانده ام

این زنده بودنم را

                                         چطور باور کنم من         مادر  

وقتی رفتی دیگر خانه را فروغی نبود 

همیشه دختران چشم به راهت منتظر بودند  تا تواز در درای  

چه نگران رفتی مادر،نگران دخترانت بودی وچه نگرانی بجای بوده مادر

دیگردخترانت توان آن را نداشتند در آن خانه وبی توزندگی کنند 

بعد از چهلم تو دخترانت از آن خانه رفتند و برای همیشه چراغ خانه خاموش شد 

دیگر سماورت روشن نیست و اجاق خانه ات خاموش شده است 

وفرزندانت با غم و اندوه از آن کوچه می گذرند 

وهمیشه آرزو دارند ای کاش برای یک بار هم که شده در را به روی آنان بازکنی مادر  

دیگر توان نوشن ندارم مادر  

سه سال است که رفتی انگار یک عمره که رفتی