آورده اند که.......
آورده اند که..........
گویند پدر و پسر را نزد حاکم بردند که چوب بزنند اول پدر را بر زمین
انداخته و صد چوب زدند آه نکرد و دم نزد بعد از آن پسرش را انداخته و
چون یک چوب زدند پدرش آغاز ناله و فریاد کرد حاکم گفت: «تو صد چوب
خوردی و دم نزدی به یک چوب که پسرت خورد این ناله و فریاد چیست؟»
گفت:« آن چوبها که بر تن میآمد تحمل میکردم اکنون که بر جگرم
میآید تحمل ندارم».
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۵ ساعت 9:20 توسط jamali
|