سفره خالی
یاد دارم در غروبي سردِ سرد، ميگذشت از کوچه ي ما دوره گرد،
داد ميزد کهنه قالي ميخرم، دسته دوم جنس عالي ميخرم،
کاسه و ظرف سفالي ميخرم، گر نداري کوزه خالي ميخرم.
اشک در چشمان بابا حلقه بست، عاقبت آهي کشيد بغضش شکست...
اول ماه است و نان در سفره نيست، اي خدا شکرت ولي اين زندگيست؟
بوي نان تازه هوشش برده بود، اتفاقاً مادرم هم روزه بود،
خواهرم بي روسري بيرون دويد، گفت: "آقا سفره خالي مي خريد؟
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم خرداد ۱۳۹۵ ساعت 12:36 توسط jamali
|