آخرین شب قدر بود ،مردم محله که بیشتر کارگر روزمزد وفصلی بودند در مسجد محله جمع شده بودند،میرزا تمجیدی در منبر ازفضیلت این شب وقبولی دعا سخن می گفت،مشهدی شهباز خسته ار کارهای روزانه گوش به سخنان خطیب داده بود،تا به آنجا که خطیب گفت: مومنین و روزه دارن که در این روزهای گرم روزه می گیرید یقین داشته باشید که هرچه را از خدا بخواهید بدون کم و کاست خواهد داد.شهباز در سر جایش خودش را جا بجا کرد و دستهای پینه بسته اش را به طرف بالا آورد و گفت: خدایا در این شب عزیز وگرامی دوتا گاومیش شیرده ، یک تایا (سیلو) یونجه و شبدر تازه  و یک حاجی حبیب عطا کن! تا حاجی حبیب از آنها مراقبت کند و خیرش به ما برسد.