دو روز بیش نبود که به شهر آمده بودند.تنها در کوچه ایستاده بود وبه اطراف نگاه می کرد،کوچه ومحله را چندان نمی شناخت ،ناگاه چشمش به مردی افتاد،مرد را نمی شناخت ،ولی لباس و پوشش مرد به مردان روستا شبیه بود،در پایش چارق بود و هیبه ای را رو دوشش حمایل کرده بود.پسرک به طرف مرد رفت ،مرد رامورد خطاب قرار داد وگفت:آی کتدی کتدی کتدی، مرد روستای تبسمی کرد وگفت،پسر شهری !خانه تان کجاست؟ تو مگر پسر مش علی آقا نیستی؟ظهراب خیلی تعجب کرد وبا خود گفت، چگونه این مرد روستای و کتدی اور را می شناسد،ظهراب مرد روستایی را به سوی خانه راهنمائی کرد،مادر با دیدن مرد روستایی خیلی خوشحال شد،اینگار دنیا را به او دادند،ظهراب خیلی تعجب کرد،مرد روستایی مادر را دختر خاله خطاب کرد وگفت،اینجا را نمی شناختم این پسر شهری مرا به اینجا آورد.مادردر تائید حرفهای مرد روستایی گفت،مشه نصیر!بچه ها دراینجا(شهر) خیلی تنها هستند ،حیف روستا نیست، ظهراب تازه فهمید که این مرد روستای و کتدی نصیر نام دارد واز اقوام است.نصیر اولین مهمان مادربعداز مهاجرت به شهر شد،