تازه از روستا چراپبابه شهر مهاجرت کرده بودند.در روستا کارش چرای بره ها وگاوها بود ولی درشهرکاری بلد نبود.خانواده پر جمعیتی داشتند.پدر خانواده هم بجز کارگری صرف کاری بلد نبود.آنروزها درشهر کارگاههای بافت فرش بسیار رواج داشت . تعداد بیشتری از کارگران آن پسران و دختران روستای بودند که از روستا به شهر مهاجرت کرده بودند و به ازای مبلغی ناچیزدر آن کارگاهها مشغول بکار می شدند. مبلغی بسیار اندک که شاید کفاف نان خالی خانواده را بدهد.قباد هم از این قاعده خارج نبود او هم درکارخانه فرش بافی کرد اسماعیل کار می کرد.کارگران کارگاهها ترانه ها و آوازهای را حین کار می خواندند که برآمده از دل پر درد آنها بود.وقتی میرزحمت از قباد خواست تا ترانه ای را برای او بخواند ، بلافاصله شروع به خواندن کرد:

کارخانا دالیندا اوتوروب احمد                               کارخانا داب قویان اتوا لعنت

آری آن روزها،همه کار می کردند تا تکه نانی بدست آورند و به غفلت نخورند،اما امروز جور دیگری شده است. قبادهای امروز حتی حوصله خوردن نانهای گرم توی سفره را هم ندارند.............